ذبيح الله صفا
1179
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
مرا ز كار جهان بىخبر كه مىگويد * گذشتن از همه كارى ز كاردانى بود ز گلستان تمنا نداشتم رنگى * به غير ازينكه گل اشك ارغوانى بود خيال آن لب خندان بخاطر غمگين * بسان آب بقا در سراى فانى بود دل اين جفا كه ز بيداد روزگار كشيد * ستم نبود ، مكافات سختجانى بود كليم رنجش يار بهانهجو از من * عبث نبود ، تلافى سرگرانى بود * گر تمناى تو از خاطر ناشاد رود * داغ عشق تو گلى نيست كه بر باد رود نرود حسرت آن چاه زنخدان از دل * تشنه را آب محالست كه از ياد رود نتوان از سر او برد هواى شيرين * لشكر خسرو اگر بر سر فرهاد رود كاش چون شمع همه سر شود اعضاى كليم * تا سراسر بره عشق تو بر باد رود * چشم جادوى تو در دلجويى اهل نياز * هيچ كوتاهى ندارد عمر مژگانش دراز رشتهء جان و رگ دل در خم مژگان اوست * هيچ كس ديدى بيك مضراب بنوازد دو ساز هركسى سازى بذوق خويشتن سر مىكند * دل ميان مطربان خوش كرده يار دلنواز در قمار عشقبازى با تو نقشم خوش نشست * چون نباشد اينچنين تو پاك بر من پاكباز از نشان خون ناحق كشتگان او را چه باك * بال گنجشك است فرش آشيان شاهباز تا نبود اين تاج زرين بر سرش آسوده بود * شمع افتاد از هواى سرفرازى در گداز شعر اگر وحى است محتاج سخنفهمان بود * چون مميز در ميان نبود چه سود از امتياز بيشتر ما را كليم آفت رسد ز ابناى جنس * شيشه از سنگست و از وى بيش دارد احتراز * از ثبات عشق دايم پا بدامن داشتم * همچو داغ لاله در آتش نشيمن داشتم شعله برميخاست از بىطاقتى و مىنشست * من نجنبيدم ز جا تا جا بگلخن داشتم كى بهر نامحرمى چاك جگر خواهم نمود * من كه زخمش را نهان از چشم سوزن داشتم هيچگه ذوق طلب از جستجو بازم نداشت * دانه مىچيدم من آن روزى كه خرمن داشتم روشنى از بزم من دريوزه مىكرد آفتاب * در چراغ عيش تا از باده روغن داشتم همچو ماهى غير داغم پوشش ديگر نبود * تا كفن آمد همين يك جامه بر تن داشتم